
سه شنبه ۹ مرداد ۱۴۰۳ ساعت ۱۲:۴۳ ب.ظ توسط محمد نورزاده | درآمد حاصل از فعالیت کشاورزیفروش و درآمد شرکت دانش بنیاندرآمد حاصل از اجاره املاک مسکونی (تهران جمعا تا ۱۵۰ مترمربع و سایر شهرها جمعا تا ۲۰۰ مترمربع)درآمد حاصل از صادرات به خارج از کشوردرآمد حاصل از فعالیت دامداری و دامپروریدرآمد حاصل از نشر و چاپ با مجوز از وزارت ارشاددرآمد حاصل از آموزش توسط آموزشگاه های فنی و حرفه ای دارای مجوز و مدارس غیرانتفاعی بخوانید...
ادامه مطلب
شبیه برگ جدا از درخت بر کف باغنه وصل حال مرا خوب می کند نه فراقنشد همای سعادت نصیب شانه منشدم مترسک و بر دوش من نشسته کلاغنه اینکه راضی از این حال و روز باشم، نهصبور گشته ام از بس که طاقتم شده طاقدلم در آتش غم شد به سختی فولاددگر نمی شکند هر چه هم ببیند داغنه اسم کوچک من را لبی صدا کرد ونه غیر سایه ام از من کسی گرفته سراغدر انتهای دلت خاک می خورد امروزهمان کسی که برای تو بود چشم و چراغ...
ادامه مطلب
پس از رسیدگی گروه ممیزی, سه نوع برگ تشخیص, صادرمی گردد.برگ تشخیص, مالیات عملکردبرگ تشخیص, مالیات حقوقبرگ تشخیص, مالیات تکلیفی .نکته1: درصورتی برگ های تشخیص, صادر می گردند که مودی مالیات قابل پرداخت داشته با...
ادامه مطلب
اعلامیه بستانکار بانکی اعلامیه که از طرف بانک صادر و به مشتری ارسال می شود و نشان از واریز وجه به حساب بانکی مشتری بانک می باشد اعلامیه بستانکار بانکی نام دارد.با صدور این اعلامیه بانک مشتری را به عن...
ادامه مطلب
تورا جانم صدا کردم، ولیکن برتر ازجانیمگرجان بیتو میمانددراین تندیس انسانی نشاید گفت مهرویی کہ تو والاتر از ماهیفروزانتر زِخورشیدی وگرمابخش ورخشانیمرا اعجاز لب هایت،کند واقف بدین معنیکہ آن یُحیي کہ میگفتند ومیگویند تو آنی دوچشمانسیہپوشت نہتنها غارتجان کردکہ بعداز دیدنش درمن،نمانده دین وایمانی پر...
ادامه مطلب
نکند فاش شود راز میان منو تو فاصله حکم دهد باز میان من و تو نکند کوچه بفهمد که دل تنگ همیم راه باطل بکشد باز میان من و تو نکند وعده دیدار به تاخیر افتد لج کند ساعت دیوار میان من و تو نکند خانه ی آباد........ شود ویرانه جغد شومی دهد اواز میان من و تو نکند پاک شود خاطرم از خاطر تو مهر باطل بخورد عشق میان من وتو نکند هردو فراموش کنیم وقت قرار جاده هم چشم براه مانده میان من وتو نازنین درد فراقت چه بگویم کم نیست حسرتم مات نشسته ست میان من و تو نکند سنگ صبور دل ز صبوری بکند بپرد کفتر مهر باز ز بام من و تو...
ادامه مطلب
چرخ گردون با دلم به به چه بازی میکندبا من خسته عجب بنده نوازی میکند چون نسیمی ** ملایم، ** طوفانی مخوفوای عجب حال وهوایی بی قراری میکند میشوم مهمان نا خوانده برایت خاطراتتلخ وشیرینش عجب مهمان نوازی میکند مثل هر شب قطره های اشک بامن همسفردیدگان منتظر شب زنده داری میکند آب و جارو میکنم من کوچه های بیکسیبهر دیدارت عزیز، لحظه شماری میکند من که خود زخمی زجور روزگار و سرنوشتاز چه رو بر زخم کهنه ، زخم کاری میکند منکه با یادت کنم روزو شبم را طی ولی آن عزیز مهربان، نا مهربانی میکند میشوم سنگ صبور و صبر در راه وصالروزگارم گر چه با من کج مداری میکند،،،افسوس...
ادامه مطلب
سخت این نیست که دشمن سر دارت بزندسخت این است که معشوقه کنارت بزند هیچ تا حال شده حرف دلت را بزنی!او به تو تهمت بیجای جسارت بزند هیچ دیدی که کسی آمده باشد از راهبنشیند به دلت دست به غارت بزند هیچ تا حال شده عشق...خودش را ببردآتشی بر همه ی دار و ندارت بزند! آه یعنی به یکی جان بدهی اما اوپای نامت الکی مهر حقارت بزند شوق: یعنی که بخواهی نرود از پیشتدرد: یعنی که فقط حرف اسارت بزند عشق: یعنی که سرت را به فدایش بکنیسوز: یعنی که فقط آه به بارت بزند حسرت این است که ویرانه نشینی بشویاو ولی با دگری قصر و عمارت بزند هارون_بهیار...
ادامه مطلب
شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بودکامی از عمر که همراه تو راندم خوش بود در خیالم که نه پرهیز و نه پروای تو داشتبوسه ها کز لب نوش تو ستاندم خوش بود و آن همه گل که نسیمانه به شکرانه ی توچیدم از باغ دل و بر تو فشاندم خوش بود به چمنزار غزل با نی سحر آور خودوقتی آن چشم غزالانه چراندم خوش بود من چنان محو سخن گفتن گرمت بودمکه تو از هر چه که دم میزدی آن دم خوش بود فالی از دفتر حافظ که برای دل توزدم و آن غزل ناب که خواندم خوش بود گر چه با ساعت من ثانیه ها بیش نبودساعتی را که کنارت گذراندم خوش بود حسین_منزوی...
ادامه مطلب
بگو که عاشقم هستی، دلم تکرار میخواهد برای باتو بودنها ، دلم اصرار میخواهد بدون تو پریشانم ، پناه خستگی هایم بگو که بی تو دلتنگم ، دلم اقرار میخواهد دگر شعری نمی گویم که لکنت دارد احساسمبرای شرح هجرانت دوصد طومار میخواهد اگرچه خواب هرشب را حرامم کرده ای اما دل بی تاب و بیمارم ، کمی تیمار میخواهد...
ادامه مطلب
چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانیبه چشمم خیره میگردی ولی غم را نمیخوانی چه باشی یا نباشی من برایت آرزو کردمچه دردی بیشتر از این که این ها را نمی دانی برایم روز روشن بود میدانستم از اولکه میاید چنین روزی که میگوئی نمیمانی برای من که بعد از تو ندارم شاخه ی سبزیچه فرقی میکند دیگر هوای صاف و بارانی شبیه موریانه،خاطرت در ذهن می ماندکه میپوسد مرا کم کم به آرامی و پنهانی دل آئینه ام حتی اگر کوهی شود آخربه سنگی،خرد می گردد به یک لحظه به آسانی چه میدانی؟تمام پیکرم چون شمع می سوزدکه امشب در دلم برپاست یک شام غریبانی شاعر :رضا خادمه مولوی...
ادامه مطلب
از تو میخوانم برایت تا بمانی در نگاهتا بسازی با روانم با شروعِ این گناه از تو میگویم به باران بی هوا، ای با وفااز تو تنها مونسم در ارتکاب اشتباه بی تو می بازم به قلبم غربتی از جنس شبای به قربانت تمام جان من ای سر به راه بر تنم باران شو ای، آهنگ پروازم نفستا که با عطرت بتازم بر حضور یک سپاه بی تو میسوزد تنم ای جانِ من ای آتشمای بهارم ای وجودم ای نجاتم از تباه با دلم راهی بشو راهی بشو تا آسمانتا پناهم باشد این عشقت که هستم بی پناه...
ادامه مطلب
بانو ! نمیخواهی که قلبت مال من باشد؟چشمت برای لحظه ای دنبال من باشد؟ تو مثل خورشیدی و من دور تو می گردم ،آری ! خدا میخواست ، این اقبال من باشد دنیا پر از شاعر شد از فردای میلادت ،حق می دهم دنیا پر از امثال من باشد با خواجه حافظ ، فال می گیرم ، ... پر از بغضمیعنی نباید اسم تو ، در فال من باشد؟ آهوی تک خالی که هر کس عاشقش می شد ،شاید مقدر نیست ، در چنگال من باشد این بار ، دیگر ، دام در راهت می اندازم ،عشق تو "باید" طالع امسال من باشد...
ادامه مطلب
بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارممیانِ عقل و احساسم زلالِ اشک می کارم بزن باران به رگ برگِ صدای خیسِ احساسمبدونِ چتر می خواهم کنارت گام بردارم برقصان با ترنّم اشک را در قابِ چشمانمکه دردی از غمِ دوری درونِ سینه ام دارم نمی خواهد ببیند عقل ، پابندِ کسی هستمدلم زورش نمی چربد نشسته پشتِ افکارم نمی دانم کجای کار می لنگد ... پریشانمبرای گفتگو با عقل خود تا صبح بیدارم بیا باران بزن آهسته تر بر عشق ِبی جانمکه جای سنگ ، قلبم را کمی دلتنگ پندارم شدم عاقل ترین عاشق ، ندانستی که ناچارم...
ادامه مطلب
من که ترک عشق کردم پس چرا دیوانه ام این چنین هرگز نبودم گویا بی خانه ام من گذشتم از تو اما فکر تو هرگز نرفت تو نرفتی از خیالم ای مه در دا نه ام ترک تو گفتم دعا کردم که مهرت هم رودگرچه میدانم نخواهد رفت از کاشانه ام دلبری ها میکنی دل را سبب ساز غمی غم چه شیرین میشود با بغض تو جانانه ام بعد عمری عاشق زلف شرابت من شدم من غلط کردم بسازم روی طوفان خانه ام میروم اما دلم پیش تو میماند گلم بر دلم دستی کشم دستی دگر بر چانه ام...
ادامه مطلب
من که رنگم می پرد وقتی نگاهم می کنیپس چرا با سر به زیری هی عذابم می کنی من که می کوشم خودم را در دل تو جا کنمپس چرا من را، شما ، آقا، خطابم می کنی من که با صدها بهانه به سراغت آمدمپس چرا با بی محلی تو خرابم می کنی قصد کردم که گنهکار تو باشم پس چراگفته ای استغفر الله و صوابم میکنی در خیال نقشه ای که در برت محبوب شم شب به شب با حیله ای تازه به خوابم می کنی حوصله سر برده از من آن غرور لعنتیبا همین رفتار ها داری کبابم می کنی می روم پا می کشم از عشق و از تحمیل خودباز با داغت مرا یک شعر نابم می کنی؟؟؟...
ادامه مطلب
با موی پریشان شده آنقدر که نازیدر حفظ مسلمانی من مساله سازی !با دیدن تو قبله نمایم به خطا رفتدیگر نگرانم که بت از کعبه بسازیقدیسه من لمس تنت پنجره فولادبیمارم و ناچار به این دست درازیهر طور نگاهت بکنم قابل عرضیحالا منم و وحشت تقسیم اراضییک شهر به دنبال تو افتاده به واللهبیچاره شدم در صف صدها متقاضیآغوش تو خشخاش و لبت الکل خالصآماده شدم کار دلم را تو بسازی...من کودک سرتق که شدم سر به هوایعشق تو که سر می شکند آخر بازیعلی_صفری...
ادامه مطلب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشویکه بیایی و در این تنگیِ دل جا بشویتو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توستسبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشویمن پس انداز دلم را به تو دادم که تو همبیمه ی عمر دلم روز مبادا بشویغرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی دل به دریا بزنی، عازم دریا بشویحیف ما نیست که یک زوج موفق نشویم؟حیف از این نیست که تو این همه تنها بشوی؟نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروبدل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشویاحسان_نصری...
ادامه مطلب
دختر ِ فردوسی! از مشرق انار آورده ام یک سبد شاتوت ِ سرخ ِ آبدار آورده ام نازدخت ِ پیرهن طوسی ِ طوس ِ باستان! مخمل ِ رنگین کمان ِ زرنگار آورده ام دست ِ باد است این که دارد میزند بر در کلونهمزمان با ساز ِ باران، من سه تار آورده امسرد ِ سرد است آتشی روشن کن از خندیدنتهیمه هیمه بوسه های ِ بیشمار آورده ام دم کن از چای ِ بخارا استکانی، خسته ام قند ِ ایران ِ کهن از قندهار آورده ام نیستم از گزمه های ِ غزنوی، آسوده باششاعری تنهایم و جان را قمار آورده ام سی پر ِ سیمرغ از سی سال رنج ِ پارسی چند برگ ِ شاهنامه، شاهکار آورده امزابلستانی، تهمتن زاده ...
ادامه مطلب