
شبیه برگ جدا از درخت بر کف باغنه وصل حال مرا خوب می کند نه فراقنشد همای سعادت نصیب شانه منشدم مترسک و بر دوش من نشسته کلاغنه اینکه راضی از این حال و روز باشم، نهصبور گشته ام از بس که طاقتم شده طاقدلم در آتش غم شد به سختی فولاددگر نمی شکند هر چه هم ببیند داغنه اسم کوچک من را لبی صدا کرد ونه غیر سایه ام از من کسی گرفته سراغدر انتهای دلت خاک می خورد امروزهمان کسی که برای تو بود چشم و چراغ...
ادامه مطلب
کوچه را با پا ورق زد، خانهام را دید و رفتیک سبد از بار احساسم نگاهش چید و رفت من به دنبالش به شوقی با قدم های کبودرفتم اما او به من بی اعتنا خندید و رفت در سکوت شب شدم مهمان ماه و آسمانخلوتی با ماه کردم، او کمی تابید و رفت دل درون سینهام غمگین و نالان میتپیددست سرد غم به زخم او نمک پاشید و رفت خواستم تا یک غزل با ذوق مهمانش کنمبی سلیقه آمد و شعر مرا نشنید و رفت منتظر بودم کنار خانه ام اما فقط کوچه را با پا ورق زد راه را پیچید و رفت...
ادامه مطلب