
کوچه را با پا ورق زد، خانهام را دید و رفتیک سبد از بار احساسم نگاهش چید و رفت من به دنبالش به شوقی با قدم های کبودرفتم اما او به من بی اعتنا خندید و رفت در سکوت شب شدم مهمان ماه و آسمانخلوتی با ماه کردم، او کمی تابید و رفت دل درون سینهام غمگین و نالان میتپیددست سرد غم به زخم او نمک پاشید و رفت خواستم تا یک غزل با ذوق مهمانش کنمبی سلیقه آمد و شعر مرا نشنید و رفت منتظر بودم کنار خانه ام اما فقط کوچه را با پا ورق زد راه را پیچید و رفت...
ادامه مطلب